X
تبلیغات
کـــمد دیـــواری..!

کـــمد دیـــواری..!

.142

 

تمام  ِ سکوت شهر ریخته است روی فرش ِ خانه ما...اینجا شاخه ها بی صدای بی صدا با باد مشغول قر کمرهای ظریف ِ بهارانه َند...

آینه ها لال مرده اند...قاب عکس ها از کار افتاده َند...میدانی؟یاد و خاطره ی هیچ ایامی روز های ما را پر نمیکند...

زمان در دستان ِ من چین میخورد و به تاب ِ انگشتانم لبخند های ژکوند و فر دار تحویل میدهد..دل ِ انگشتان ِ من میخواهد چروک ِ زمان

 را پاره پاره کنند..اما خوب میدانند که اینکار فقط از تاب ِ آنها بر نمی آید..

عصر ها مینشینیم و با تنهاییمان خلوت میکنیم...غروب میشود و تنها صدای خانه "پدر" گفتن ُ "دخترم" شنیدن میشود...

۴نفره هایمان ۲نفری شده است این روزها..این ماجرا رویاهای مرا از درون میلعد..میبرد...نابود میکند..

او لم میدهد روی همان صندلی ِ همیشگی اش...من بالشتی بغل میگیرم و بحث های نیمه کارمان در دهانمان خیس میخورند...شب

که میشود بازی ۰-۰ به پایان میرسد و بحث ها را نیمه تمام پهن میکنیم رو بند ِ احساساتمان...

من میشوم خانوم ِ خانه و میروم پی قابلمه ها...غذا میسوزانم..دوبار دوبار هم...نه که از ناشی بودن و بی تجربگی ام آب بخورد ها!

نه...قبل تر ها هم غذا درُس میکردم..دُرُس حسابی هم...تمام این سوختن ها از فرط فکر و دل نگرانی ِ زیاد پی هم ردیف میشوند..

این را امروز از دهان ِ همان ماهی تابه ی همیشگی مان شنیدم...

میز شام را میچینم و ادعا میکنم که شامی نخواهم خورد..اخم میکند و ادعا میکند که تنهایی شامی نخواهد خورد..ناچار میشوم و 

پا به سفره میدهم...ناچار میشود و رو به رویم حاضر میشود..اخبار وق وق میزند و من فکر ناهار ِ فردا را میکنم و قول میدهم..زنانه

هم..قول میدهم که این بار دیگر نسوزانمش..هر چه قدر هم نگرانی کنارم ورجه بزند و افکارم تمرکزم را به بازی بگیرند..

صدای پس لرزه های چهارشنبه سوری از بیرون میپرد وسط ِ سفره مان...تازه یادم می افتد که قرار بود سر خودم غر غر کنم که چرا

دیشب حتی یه کبریت هم اتش نزدم چه برسد به ترقه و مرقه و ما بقی ِ قضایا..

چشم که بر هم نزدیم اما شب هم بالاخره تمام میشود...روی فرش  ِ پر از سکوت ِ خانه دراز به دراز میخوابد و ادعا میکند بیدار است و

گوش هایش پی گیر ِ حرف های مردک ِ بی بی سی ست...صدای خر و پوف َش میخورد به سقف ِ خانه و میفهمم که توی تمام این

سال ها خوب شناختمش...از همان لحظه ای که چشمهایش را بست خواب بود...صدایش میکنم...شب به خیر میگوید و میرود..

در  ِ اتاق را باز میکنم...نور ِ بدرنگ ِ اتاق میخورد تو سر و صورتم...اتاق را به  تاریکی ِ مطلق میکشم..مینشینم و تنهایی ام را به

تاریکی کوک میزنم و میفهمم که "ماه هم امشب معجزه  نخواهد نکرد".

 

+موهام پــــَر..:|...متنفرم از خانوم های آرایشگری که حرف ِ مشتری رو با باد ِ هوا یکسان میبینن و همون کاری رو میکنن که دلشون میخواد:|..

+نفس کشیدن سخته..تو رو ندیدن سخته...

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:35  توسط (. . .)  | 

.141

 

در تمنای ساعت قدم بر میدارم...

امروز تنها همسایه ام پشت ِ بام ِ احساس ِ تو بود...

چقدر شیرین میشوی وقتی آغوش زمین را برایم باز میکنی و من با دو بال ِ قرض گرفته ام سمت ش هجوم می آورم...

...

نگاه ِ کش دار ِ زمان را ببین...این روزها همبازی ِ ستارگان شده است..و من تمام ِ مدت به این فکر میکنم که اسب های دیدگان ِ آنها به

وقت ِ چه کسی نماز میگذارند؟یا شب را به پشتوانه ی کدام سحر خواب میبینند؟

مهم نیست که مهربانی کمی دیر مژه های ما را نوازش دهد...یا خوشبختی دورترها بایستد و به ریش ِ نداشته مان لبخند بزند..

مهم این است که ایمان ِ اینده این روزهایمان را با خاکستر سیگار مردان ِ کج خلق یکسان کرده...

و بدان که ما طایفه ای هستیم که اندرون ِ تاریکی ریسه های امیدمان را جفت ِ هم میکنیم و این روزها سایه ی خود را پشت یکدیگر

جا میگذاریم..

سایه ی من و او و ما این روزها به چشم دل ِ من یکسان دیده میشود..و این،سنگینی زمان را به صفر تمایل میدهد.

 

+شاید زودتر از اینا باید میومدم و ثانیه های دیشب رو کلمه میکردم ولی انقدر سنگینی دیشب سنگین بود که هنوزم به روزی فک میکنم که تمام و کمال هضمشون کرده باشم...ما این روزا به دعا نیازمندیم..به دعا.:خط.

+سین.الف...شاید اگه احوال پرسی ِ تو صبح م رو رنگی نکرده بود..دیشب وسط اون اوضاع بخارگرفته،وسط ِهمون فرش نشسته بودم و رسما عر عر زده بودم...دیشب برای ما گرون تموم  شد..شب حرفامون رو دوره کردم...وقتی گوشیم رو گذاشتم توی جیبم..حس کردم یه خروار امید ِ نداشته رو انبار کردم تو جیبم...و به این فک کردم کاش به جای اینکه گفته بودی " من(یعنی خودت) یه گونی عنم"...گفته بودی "من(یعنی خودت) یه گونی دوست داشتنی ام"....دوست دارم دوست داشتنی.

++ینی دیگه حالم داره از اهنگ م به هم میخوره.(خدایا به ما توانایی ساخت کدهای درس حسابی ِ اهنگ هایی که دوس داریم رو عطا فرماـــ آمیـــن ـــ)

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:50  توسط (. . .)  | 

.140

   

دختر ِ بهار در استراحتگاه ِ زمین به سر میبرد و مشغول شانه کشیدن ِ گیسوی بهار است...خورشید بانو ابرهارا به غارت برده است و

برای لباس تازه ی بهار طرح های جدید تدارک میبیند...باد قامت درختان را اندازه میگیرد و به گلها وعده ی نسیم تازه را میرساند...

کلاغ ها اما!!این روزها خبرشان نیست...نکند که خیال دارند از همین حالا سیاهیشان را از بهار پنهان کنند؟...کاش کسی

به گوششان برساند که من به اندازه ی پرستوهای سپید خاطرخواهشان هستم...راستی...به آنها بگویید دختران ِ شهر ِ من رسم

کرده اند گیسوهای بلندشان را به رنگ  آنها شبیه کنند...و هر چه این شباهت ِ رنگی بیشتر باشد لبخندشان را پررنگ تر جلوه

دهند...قاصدک ها را میبینی؟اهنگ ِ بهار را شاعر شده اند...میدانی که امسال قرار است مرغان از ابتدا تخم های رنگین لای

سبدهاشان جا بگذارند؟...یا دشت ها  کبک های وحشی به دیدار ِ بهار بفرستند؟...

ریشه ی برنج اما!!قول داده امسال پربار تر از هر ساله اش به بار بنشیند..اگر مردم قدر رنجش را بدانند البته!

بگذار از رسم طایفه ها برایت آواری بخوانم..این روزها زنِ خانه اولین نفس هایش را کنار ِ پیاده روهای شهر به حراج میگذارد و

دغدغه اش را فقط و فقط کنار پلاک ِمغازه ها ردیف میکند...کودکان اما!کودکان این روزها ارزوهایشان را در ویترین ِ مغازه ها اندازه

میزنند و  گاهابه نقش هم میکشانند البته..

مرد ِ خانه از تورم ِ قیمت های بازار جوش های چرکین میزند،تب های بلند بالا میکند،کمردردهای مزمن میگیرد...

من من ِ منم اما!گوشه ای زانو میزند و از ته دل ارزو میکند که امسال عید کمی دیر کند و هرگز به خانه یشان نرسد..

یا در راه،شادی های به سرفه افتاده را بار کند و همراه خود بیاورد...یا گرمی ِ گذشته را به اغوش خانواده اش وصله زند..

یا عکس های به خواب رفته را بیدار کند...دل های تنگ شده را تنگ تر و مهربانی ها را نزدیک تر نماید....

اين روزها هيچ انگيزه اي در ما ورجه نميزند كه بازارهاي شهر را متر كنيم..كه لباس هاي نو بار كنيم..كه فكر اخرين ۴شنبه ي سال

باشيم...يا اسباب ِ هفت سین مان را جور کنیم...

وقتی میدانیم امسال هم مثل ِ سه سال ِ گذشته بهار دستش به ما نمیرسد اینکار ها برای چه؟!

لزومی ندارد که مهر ِ الکی خوش ها را نصفه و نیمه به پیشانی هامان بچسبانیم و ادعا کنیم تو سخت ترین و سنگین ترین ثانیه ها

هم مردمان ِ خوشی هستیم!

خانه تکانی حتی!!از آن هم این روزها خبری نیست...هیچ مرد ِ دستمال به سری شیشه های ما را برق نمی اندازد..و هیچ زن ِ

چادر به کمری بوی وایتکس را به مشاممان گره نمیزند..

نه..امسال هفت سینی نمیچینیم...عیدی هم نمیدهیم...بازدید هم نمیرویم...بازدید کننده هم قبول نمیکنیم..

 

+این قصه از زبان لکنت گرفته ی زمین بر نمیاید...بیا و این بار جور دیگر بخوانش...جور دیگر بنگرش...جور دیگر بخواهش!

+فردا و همان خیابونا!تجریش برای من نکبت بار ترین نقطه ی شهر شده...ثانیه های همون دوشنبه ی تلخ فردا کنار من قدم بر میداره..:|

+سین.الف؟نمیدونم چرا...ولی چند روزی ِ که وقتی تمام اون شب رو مقایسه میکنم..به این میرسم که من خودم...با دستای خودم..تـــ ِــر زدم به کل ماجرا...بعد دلم میخواد گوشی رو بردارم و بهت بگم گه خوردم...اینجور موقع ها گوشیم رو برای امنیت بیشتر میندازم ته ِ کیفم...میخوام بدونی که برای امنیت بیشتر تر یه هفته س که شارژ  ِ خریده داری شده رو نمیزنم...این اوضاع تمام  ِ مخیله ی من رو اجاره داده به افغانستان!باور کن.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:45  توسط (. . .) 

.139

 

در سر گیجه ی این روزها تاب میخورم و حرفهای صد من،یه غاز  ِ پدرم را تحویل میگیرم...

کابوس روزهایم فریادهای یبوست آور ِ این زن ُ کابوس شبهایم تهدیدهای چرب و چیل ِ این مرد است...

با این اوضاع بدان که فحش های خواب آوری که روی زبانم ورجه میزند را همین ها قاب میزنند...

 

+دوشنبه ی گذشته از ما دوازدهمین دوشنبه بعد از اون دوشنبه ی تلخ!

+تو این شرایط باید دعا گوی عوامل ِ سازنده ی بفرمایید شام بود که اگه اونا نبودن تعداد این تهدیدا دوبرابر میشد!یا فرض کن پای هرچی خبر و اخبار ِ از بی بی سیبیل قطع میشد...اوووف...اصا فرضشم عیب داره به قرعان!

+هفته ی پیش همچین روزی از حالت با خبر بودم سین.الف..

+ نوشته شده در  ساعت 17:11  توسط (. . .)  | 

.138

 

شبیه ِ ادمکی شدم که کوکش کرده باشند...

روزها مردمک چشمانش بی خود و بی جهت گوشه ای بیفتد و پلک هایش خیسی ثانیه ها را کم کند..

شب را نیمه جان کند و گوشه ای بیفتد...دم و بازدمی تازه کند و بگوید:

"فردا اسمان از سمت ِ دیگری بر ما اطراق خواهد کرد..."

 

+قالب عوض شد(یادته سین.الف؟چقدر آن پسرک راحت نفس تازه میکرد...وقت ِ رفتن،فکر ثانیه هاي سبز و دلخوشی های اینده ش بود...دخترک اما...کوچه های شهر رو رفیق پرسه هاش کرده بود و همان اهنگ ِ همیشگی رو مزه مزه میکرد...قول داد آن روز اخرین باری باشه که نت های اون اهنگ رو زندگی میکنه...۳ ماه گذشته و دخترک بازم هر شب با همون اهنگ چشم روی هم میذاره...حالا تو قضاوت کن...خوشبختی حوالی ِ دخترک قدم میزنه یا پسرک قصه ی پر غصه ی ما؟)

+میدونم واسه من دیگه توی قلب تو جا نیس..میدونم دیگه هیچی شبیه گذشته ها نیس...تا وقتی بی تو بارون توی کوچه ها میباره..میدونم...تنهایی منو تنها نمیذاره...

+ نوشته شده در  ساعت 16:46  توسط (. . .) 

.137

 

این احمقانه های من زیادی دارن قد میکشن ُ جولون میدن...قرار گذاشته بودم از همون اول سقط جنینشون کنم،بذارمشون وسط ِ

روده ی خاک تا خوراک ِ خاک بازی ِ گربه ها شن...ولی چی شد که بنای قرارم ُ خمپاره زد؟الله اعلم..به هر حال باید دم  ِ این دم بریده

های خاک برسری رو قیچی کنم...قبل از اینکه افکارم ُ جارو کنن...اصا بیاین ُ خودتون احمقانه های عاقلی باشین و گم شین...

در این یه مورد گور شدن هم قطعی باشه لدف عن...اره برین و به احمقانه های دیگه م سلام  ِ منو برسونین و از قول ِ من بهشون

بگین که :"حادثه هیچگاه خبر نمیدهد."

 

+دوشنبه ی گذشته از ما یازدهمین دوشنبه بعد از اون دوشنبه ی تلخ بود!

+ینی مزخرف ترین کاری رو که میشد تو این اوضاع انجام داد عملی کردم..ینی خاک تو این سر ِ نامبارکم که سر ۴۰ روز کم اوردم...ینی دقیقا همون کاری رو کردم که نباید...سین.الف..من احمق ترینم...تو در جریانی..میدونم!

+اصغر فرهادی دم شما خیلی خیلی گرم...دوستون داریم خیلی خیلی زیاد...(دونقطه قلب گوند َ)

+این با روان اشکای من بازی میکنه...قلقلک شون میده نافرم..

+ نوشته شده در  ساعت 0:59  توسط (. . .)  | 

.136

 

خب میدونی؟نگاه تو برق خاصی رو دنبال میکرد..با همه ی نگاه های شهر فرق داشت...نه که پرشور تر باشه..پر رنگ تر

باشه...خوشگل تر باشه..دلربا تر باشه..نــه!

فرق داشت چون سر دوراهی پارک م میکرد... میموندم بین اینکه دل به برق ستاره بسپارم یا به برق نگاه ِتو...

روی شب رو با برق نگاه تو کم کنم یا با چشمای ستاره...این قضیه بدی یی رو هم به دنبال داشت البته..قسمت زشت ماجرا

این بود که من اون زمان ها خیلی معنی شب رو نمیفهمیدم...میدونی؟درکش برام سخت شده بود که دوستش نداشته باشم..

که به تاریکی محکومش کنم...که از تاریک بودنش گله کنم یا از تاریکیش پناه ببرم به لامپ های کم مصرف خونه...برعکس...

شب برام خیلی هم روشن به نظر میومد...تمام روز رو اکسیژن میخوردم تا شب شه و باز نگاه ِ تو کنار  ِ من بشینه...

که من م بشینه و یه دل سیر نگاش کنه...که براش از روزش بگه و اون تو سکوت ِ پرسرو صداش گوش بده.. که اخرش منم عذر بخواد

از این همه تضاد با اسمش و بخواد سر بحث رو یه ور  ِ دیگه ای کج کنه...که تو بگی دوست اونی ِ که همه ی حرفارو بشنوه و نذاری

  که بحث جای دیگه ای پرت شه...که منم ذوق کنه از این همه خوبی و دل ببنده به دورقمی های ساعت...که خوش بین باشه به

این همه بودن و این همه شنیده شدن.. که شب از نیمه بگذره و برق چشمات شروع کنه به چشمک زدن..که چشمات خاموشی

رو اعلام کنن و صب شه...که باز من م منتظر دورقمی های ساعت بشین ِ...

 

+یه حالی دارم این روزا...نه اشوبم نه ارومم...به حالم اعتباری نیست..تو که خوبی منم خوبم..

+من به حرف شاعر خوشبینم "این نیز بگذرد...".

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:29  توسط (. . .)  | 

.135

 

همه چیز بی مقدمه شروع به اتفاق کرد...

نگاهم گریز پا شد از نگاه ِ ادمها و واژه هاشان..

قبل تر ها فکر میکردم درد به بزرگی ِ سردردم  ِ...

یا حتی به تلخی ِ نبودن ِ تو...

یا شاید هم به گنگی ِ آن دوشنبه ی کدر...

ولی حالا میفهمم که درد ابعاد ندارد...مرز ندارد...حدود هم ندارد...

دردی حوالی ِ خانه ی ما میپلکد و همین است که درد دارد...

این روزها شخصیت هیچ کودوم از ادمهای اطرافم رو نمیتونم در ابعاد ِ مشخصی بگذارم و بگویم فلانی عجیب خوب است و خوبی میکند

و فلانی هیچ بویی از خوبی ندیده است..

روزهای اول از هر طرفی خیری به خانه ی ما میرسید و این معنی ِ امید رو در ذهنم تداعی میکرد...

معنا میشدم در همان امید و صبوری میکردم...

این روزها اما......

نباید بگویم جا زده ام...کم اوردم و قصد فرار دارم...مدام در پیشگاه آینه ام می ایستم و اسمم را با صدای بلند فریاد میزنم...

ولی مثل ِ این میماند که در گوش کلاغ آیه بخوانی و بخواهی که یکباره رنگ ملحفه ی تختت شود...

یا از بلبل بخواهی نوحه خوانی کند...

این فریاد ها هم به اندازه ی همان آیه ها پوچ به نظر می آیند...

من این ماه رو هر جوری تصور میکردم جز اینجوری...

هیچ چیز بویی از اسفند نبرده است:-...

 

 

+تصویر ۴تامون کنار هم حتی تو خواب م به سراغم نمیاد..روزای اول زیاد خواب روزای خوب رو میدیدم...۴تامون کنار هم...حرفامون همون حرفای قبل...شوخی هامون همون قدر مسخره...خنده هامون همون قدر بلند و سطحی...تازگی حتی خوابش رو هم نمیبینم:|.

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:53  توسط (. . .) 

.134

 

تو نفهمیدی اما آن شب..آن قول را وسط صندلی ِ همان ماشین چال کردی...

تو نفهمیدی اما آن شب...مغز ِ من برایش حمد میخواند...

تو نفهمیدی اما آن شب...حس ِ من لای منگنه ای فلزی جا میماند و "دوستت دارم" هایم ته ِ کیف به سرفه می افتاد...

تو نفهمیدی اما آن شب...آسمان ِ خدا رنگی میبارید...

تو نفهمیدی اما آن شب..حقیقتا شب نبود...آن شب من بیش از هر شب ِ دیگری به آن همه حس ِ روشن مفتخر بودم...

تو نفهمیدی اما آن شب...از آن شب به بعد..همه ی دارایی ِ خاطرات ِ من شد.

و من میدانم که امشب..آن قول از شعاع مغزی و قلبی ِ تو دور است..فاصله دارد و این فاصله ها دست ساخته ی فاصله ها نیستن...

بلکه از دوری ِ قلبت نشعت میگیرد...

تو نفهمیدی اما امشب واژه ها در ذهنم خیس میخوردند و اجازه ی دخول میخواستند..

اما حقیقت ِ حضور ِ بی حضوری ات زبانم را بند اورده بود.

من آن قول را فراموش نکردم.

و بدان که امروز اسفند ۵ روزه شد.

 

+دلم برای زندگی ِ عادی تــــــــنگ شده...

+به تو میگم که نشو دیوونه ای دل...به تو میگم که نگیر بهونه ای دل..من دیگه بچه نمیشم دیگه بازیچه نمیشم..به تو میگم عاشقی ثمر نداره...واسه تو جز غم و دردسر نداره..من دیگه بچه نمیشم دیگه بازیچه نمیشم..عقلم و زیر ِ پا گذاشتی رفتی...تو منو مبتلا گذاشتی رفتی..رفتی...رفتی..رفتی...:-..

+ نوشته شده در  ساعت 1:17  توسط (. . .)  | 

.133

 

روزی خواهم رفت..روزی که قطار را به وقت ِ من کوک کرده باشند...

آن روز...

پاشنه های ورقلمبیده ی خاطرات را پایین خواهم کشید...

و به اولین عابر ِ سر ِ راهم سلام خواهم گفت...

آن روز بی شک چشمان ِ تو آن حوالی پرسه نخواهد زد...

و من سبز ِ سبز با رازقی های آن دور و وَرها خواهم رقصید...

ولی تو از همین حالا بدان که من این رسم را از جوی ها به یادگار برده ام.

 

+یاد ِ این به خیر!

+دیروز ۱۰مین دوشنبه بعد از اون دوشنبه ی تلخ بود!تا کی دوشنبه هایم رنگ پریده خواهد ماند؟اللهُ اعلم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:34  توسط (. . .) 

.132

 

باید سر یه ساعتِ مشخصی ساعت رو بدرقه کنی...

چشمات رو ببندی..

نفس های دست ِ دوم ت رو  کنار نرگس های سر چهار راه جا بذاری...

بیایی و با سپیدی کاشی های اتاقت یکی شوی...

ترانه ببافی برای بهار و سعی کنی دلش رو به دست بیاری تا بلکه زودتر به خدمت ِ خودت و روزهایت بیاید.

 

 

+گمان میبردیم کمی اشپزی حالمان را کمی جا به جا کند...اشپزی تمام شد و ما خراب تر از قبل میباشیم!بنابر گفته های مذکور ما "گه" نوش ِ جان میکنیم که از این گمان های بیخود میکنیم و انگشتمان را به باد فنا میسپاریم!البته ناگفته نماند که حادثه بعد از اتمام اشپزی و در لحظه ی خروج از اشپزخانه رخ داد ما نیز فورا محل حادثه را ترک گفته و به آغوش چسبِ زخم ِ همیشه مهربانمان پناه بردیم.البته این را هم ناگفته نگذاربم که همگی از نتیجه اش راضی بودند و کلی با تعریف هایشان کودک ِ درون ِ ما را لوس نمودند(نخطه).

+ما میدانیم عفت کلام را قورت داده ایم و پشتش هم یک لیوان آب سرکشیده ایم..اما خب..شما به تلخی ِ این روزهایمان عفو کنید.

+من هنوز مشکلم با قالبم حل نشده!(حق دارید من رو به جای سه نقطه .."خود درگیر" صدا بزنید)!

 +قالب عوض شد(و هم چنان موجود گنديده ي عكس خودم ميباشم.)



+ نوشته شده در  ساعت 1:24  توسط (. . .)  |