.142
تمام ِ سکوت شهر ریخته است روی فرش ِ خانه ما...اینجا شاخه ها بی صدای بی صدا با باد مشغول قر کمرهای ظریف ِ بهارانه َند...
آینه ها لال مرده اند...قاب عکس ها از کار افتاده َند...میدانی؟یاد و خاطره ی هیچ ایامی روز های ما را پر نمیکند...
زمان در دستان ِ من چین میخورد و به تاب ِ انگشتانم لبخند های ژکوند و فر دار تحویل میدهد..دل ِ انگشتان ِ من میخواهد چروک ِ زمان
را پاره پاره کنند..اما خوب میدانند که اینکار فقط از تاب ِ آنها بر نمی آید..
عصر ها مینشینیم و با تنهاییمان خلوت میکنیم...غروب میشود و تنها صدای خانه "پدر" گفتن ُ "دخترم" شنیدن میشود...
۴نفره هایمان ۲نفری شده است این روزها..این ماجرا رویاهای مرا از درون میلعد..میبرد...نابود میکند..
او لم میدهد روی همان صندلی ِ همیشگی اش...من بالشتی بغل میگیرم و بحث های نیمه کارمان در دهانمان خیس میخورند...شب
که میشود بازی ۰-۰ به پایان میرسد و بحث ها را نیمه تمام پهن میکنیم رو بند ِ احساساتمان...
من میشوم خانوم ِ خانه و میروم پی قابلمه ها...غذا میسوزانم..دوبار دوبار هم...نه که از ناشی بودن و بی تجربگی ام آب بخورد ها!
نه...قبل تر ها هم غذا درُس میکردم..دُرُس حسابی هم...تمام این سوختن ها از فرط فکر و دل نگرانی ِ زیاد پی هم ردیف میشوند..
این را امروز از دهان ِ همان ماهی تابه ی همیشگی مان شنیدم...
میز شام را میچینم و ادعا میکنم که شامی نخواهم خورد..اخم میکند و ادعا میکند که تنهایی شامی نخواهد خورد..ناچار میشوم و
پا به سفره میدهم...ناچار میشود و رو به رویم حاضر میشود..اخبار وق وق میزند و من فکر ناهار ِ فردا را میکنم و قول میدهم..زنانه
هم..قول میدهم که این بار دیگر نسوزانمش..هر چه قدر هم نگرانی کنارم ورجه بزند و افکارم تمرکزم را به بازی بگیرند..
صدای پس لرزه های چهارشنبه سوری از بیرون میپرد وسط ِ سفره مان...تازه یادم می افتد که قرار بود سر خودم غر غر کنم که چرا
دیشب حتی یه کبریت هم اتش نزدم چه برسد به ترقه و مرقه و ما بقی ِ قضایا..
چشم که بر هم نزدیم اما شب هم بالاخره تمام میشود...روی فرش ِ پر از سکوت ِ خانه دراز به دراز میخوابد و ادعا میکند بیدار است و
گوش هایش پی گیر ِ حرف های مردک ِ بی بی سی ست...صدای خر و پوف َش میخورد به سقف ِ خانه و میفهمم که توی تمام این
سال ها خوب شناختمش...از همان لحظه ای که چشمهایش را بست خواب بود...صدایش میکنم...شب به خیر میگوید و میرود..
در ِ اتاق را باز میکنم...نور ِ بدرنگ ِ اتاق میخورد تو سر و صورتم...اتاق را به تاریکی ِ مطلق میکشم..مینشینم و تنهایی ام را به
تاریکی کوک میزنم و میفهمم که "ماه هم امشب معجزه نخواهد نکرد".
+موهام پــــَر..:|...متنفرم از خانوم های آرایشگری که حرف ِ مشتری رو با باد ِ هوا یکسان میبینن و همون کاری رو میکنن که دلشون میخواد:|..
+نفس کشیدن سخته..تو رو ندیدن سخته...
